سفرنامه سولیالی ( دانش به میدان توحید)



سولی و الی سفر خود را از دانش شروع کردن به محض نشستن بر روی صندلی متوجه صدایی از پشت سر خود شدند
سن نه رنگ گیمیشدون ؟
باز سکوت بر اتوبوس حکمفرما شد
بعد از چند لحظه همان صدا امد و هردو از روی کنجکاوی نه فضولی سکوت اختیار کردن
سن یوغونسان؟ نمنه گیمیشدون؟
سن واقعا گلمیشدون پارکا ؟ منده گلمیشدیم . قره قاش گوز؟ هه قره قاش گوزم قره مانتو گیمیشدیم کیم پارک دا واریدی؟ یوخ بابا بیدنه قوجا کیشی واریدی . بی ایشون یوخ؟ منه باخ سن کتدن گلیبسن؟ بوقققققققققققققققققققققق
کار از کار گذشته بود و دیگر صدایی نمی اومد تا اینکه صدای قران امد سولی و الی به دنبال صدای قران اطراف را میگشتن و حدس زدن شاید از مساجد بیرونه
تا اینکه سولی برگشت ومشاهده کرد که خانومی گوشی به دست میگوید یواش یواش بسم الله الرحمن الرحیم بلی صدای قران از موبایل یکی از خانوما هم می اومد که خودش هم داشت باهاش تمرین میکرد گفته های الی حاکی از ان است که ان خانوم لباس تکراری در عروسی دخترش نمیپوشد
سفر ما به پایان رسیده بود و ما باید پیاده میشدیم کمی از راه را پیاده میرفتیم که ناگهان دختر بچه ای میخواند عروسک خوشگل من قرمز پوشیده دختر بچه گیر کرد و سولی ادامه داد تو رختخواب مخمر ابی خوابیده الی: عروسک من چشماتو وا کن
و دیگر من به مقصد رسیدم و اخباری از الی در دست ندارم تا سفرنامه ای دیگر بای

کسایی که تو یاهو جزو ادد لیستم هستن اگه دشب براتون پیامی ارسال شده خود من نبودم دیشب یاهوم هک شد و به یه عده پیام داده بود. و اینکه کسایی که پیام گذاشتن و ایمیلشونو برام گذاشتن اگه سوالی دارن تو نظرات برام بذارن من در خدمتشون هستم