اصلاحیه سولفاتی
فکر میکنه ایده آل هست رو بگه منم بذارم رو صفحه تا ببینیم کدومش بهترین راه حل هست
اگه موافقین بسم الله اگه نه بگید تا این پست رو حذف بکنم
فکر میکنه ایده آل هست رو بگه منم بذارم رو صفحه تا ببینیم کدومش بهترین راه حل هست
اگه موافقین بسم الله اگه نه بگید تا این پست رو حذف بکنم
حرف بزنم اونطور که من دیدم قبل اینکه زنگ بزنن به خودشون اجازه بدن برن خواستگاری حالا
چطوری میان خونه به کنار. بله نشستن آخه دیگه دخترم دیدن خوششون اومده خواستگاری
ولی دلون رضایت نمیده و باید یه بار دیگه دختر رو ببینن بعد اینکه دیدن و به دلشون نشست
حالا شروع میکنن پسرم این شرایط رو داره. بعد دو روزم زنگ میزنن چی شد دخترتونو میدین؟
بعد با پسرشون میانو بعد یه ربع حرف زدن انتظار جواب دارن
موافقین با این نوع خواستگاری؟!!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!
مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !
مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي
باليدن تو چروک شد!
مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
مامان ها بهمون صبر گذشت و مهربونی رو یاد دادن . خدایا همه دنیامو بگیر و لی مامان
و بابام رو برام نگه دار.
چون بابام تکیه گاهم هست و مامانم امیدم. روز همه مامان های مهربون مبارک
الو خدا میشه جوون های وب منو به آرزوشون برسونی؟
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش
غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
یادش بخیر خونه قبلیمون گوشه اتاق لحاف تشک هامونو چیده بودیم یه جای کوچولو کنارش باز مونده بود
بابا همیشه چون کارمند بود ساعت 2 اینا می اومد خونه من و خواهرمم وقت ناهار می رفتیم
میشستیم اون گوشه یکی یکی پا میشدیم دور میزدیم میخوندیم آجیم نان اولدوم دوشانا
دوندیم
بابام گلمدی !! میخوندیم میرفتیم اون گوشه میشستیم اون یکی پا میشد.اونجا زیاد بازی
نمیکردیم
آخه مامان نمیذاشت بریم کوچه 3-4 بار رفتم کوچه پشتی. ولی این خونه که
اومدیم دختر عموهام پیشم بودن از صبح بازی میکردیم تا شب خاله خاله بازی میکردیم
هفت سنگ و چند تا بازی دیگه
شما چی ؟ چه طوری گذشت اون دوران؟
یه بازی بودا میگفتیم آسیا بشین میشینم
آسیا پاشو پا نمیشم و.... بقیشو بلدین با ماهان بازی میکنم یادم رفته بقیش انقدر دوست
داره این بازی رو!!!
بیشتر از شعر دوست داشتم چون میفهمیدمشون.
بزارید امروز درمورد اختلاف نظر عقل و دل حرف بزنیم. دلم میخواد بد حجاب باشم عقلم میگه
باحجاب دلم میخواد درس نخونم عقلم میگه بخون . دلم میخواد عاشقی کنم عقلم میگه
عاشقی نکن . دلم میخواد تو خیابون دادو بزنم و عقلم میگه بده دختر تو دار باش و .....
حالا میای بعضی وقتها انقدر به حرف دل توجه میکنی که کار رو به جایی میرسونی
که انقدر یه اشتباه رو تکرار میکنی تا همه بتونن تحقیرت کنن خیلی راحت بازیچه قرارت
بدن (تو هر لحاظ میگمانه فقط احساسات نه که زود بگین چی شده سولفات عاشق
شده. )تو تمام این مدت که داری اشتباه میکنی یه بارم به فکر خدا نمی افتی ولی وقتی که
دیگه اون موقع میرسه که خود اون طرفی که تحقیرت میکنه با تمام وجود و رک هدفشو میگه
اون موقعست که نمیتونی جلوی آبهای سد چشاتو بگیری و همینطور یواش یواش جاری میشه
رو صورتت دلت غمگین میشه و یه آه میکشی میگی خدایا هستی؟
به نظرتون اون موقع خدا چی میگه؟
میتونید بدون سانسور هر چی درمورد من میخواهین بگین بدون تایید نظرهاتون
مستقیما تووب قرار میگیره پس سعی کنید انتقاد کنید تا استفاده کنم. و اینکه
سعی کنید بد حرف نزنید.
همیشه دلم میخواست یه تولد پر از هیجان داشتم. خودمم تا جایی که تونستم
غافلگیر کردم ولی همیشه روز تولد من یکی از دلگیر ترین روزهای زندگی منه .
(از یه جهتم پیرتر میشم واسه اونه)
اگه بخواین یه جمله در مورد من بگید چی میگین؟